أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

235

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

ثمّ سميّى و كنيّى حجّة اللّه فى أرضه و بقيّته فى عباده ابن الحسن بن علىّ ذاك الّذى يفتح اللّه على يده مشارق الارض و مغاربها ، ذاك الّذى يغيب عن شيعته غيبة لا يثبت فيها على القول بامامته الّا من امتحن اللّه قلبه للإيمان ، گفت : ايشان خليفتان من‌اند و امامان مسلمانان‌اند بعد از من اوّلين ايشان علىّ بن أبي طالب است آنگه حسن آنكه حسين آنگه علىّ بن الحسين پس محمّد بن على كه در توراة معروف است به باقر و تو او را دريابى اى جابر چون او را بينى از منش سلام برسان آنگه يك يك را نام برد تا بحجّت رسيد گفت : آنگه مردى كه نامش نام من بود و كنيتش كنيت من بود حجّت خداى بود در زمين و بقيّهء او در ميان بندگانش ، پسر حسن على و او آن بود كه خداى تعالى بگشايد بر دست او مشارق و مغارب زمين ، او آنست كه از شيعتش غايب شود غيبتى كه بر امامت او ثبات نكند به آن غيبت الّا مؤمنى كه خداى تعالى دل او بايمان امتحان كرده باشد جابر گفت : من گفتم : يا رسول اللّه شيعهء او را در غيبت او به او انتفاع باشد ؟ - گفت كه : باشد همچون انتفاع مردمان بآفتاب و اگرچه ابرى در پيش آيد او را ، اى جابر اين از مكنون سرّ خداى است و مخزون علم خداى است نگاه‌دار اين را الّا از اهلش ، جابر گفت : چون برين مدّتى دراز بگذشت من روزى در نزديك زين العابدين شدم و در پيش او بنشستم و با او حديث ميكردم پسر او محمّد بن علىّ الباقر از حجرهء زنان بيرون آمد و او كودك بود دو گيسو در برافكنده چون او را بديدم گوشت ميان پشت من بلرزيد و موى بر اندام من برخاست چون او را ديدم آنگه او را گفتم : يا غلام أقبل ؛ فأقبل ، ثمّ قلت له : أدبر ؛ فأدبر ، اى كودك روى با من كن روى با من كرد ، گفتم : برو پشت با من كن پشت بر من كرد ، گفتم : شمائل رسول اللّه و ربّ الكعبه ، بخداى كعبه كه شمائل رسول است ، آنگه گفتم : يا غلام ما اسمك ؟ - نام تو چيست ؟ - گفت : محمّد ، گفتم : پسر كه ؟ - گفت : ابن علىّ بن الحسين ، گفتم : تن و جان من فداى تو باد همانا كه تو باقرى ؟ - گفت : آرى ؛ پيغام رسول خداى بگذار ، گفتم : رسول خداى مرا بشارت داد كه من ترا دريابم و گفت : چون او را ببينى از منش سلام برسان ، اكنون رسول خداى ترا سلام مىرساند ، او گفت : على رسول اللّه السّلام ما دامت السّماوات و الارض و عليك يا جابر بما بلّغت السّلام ، جابر گفت : من پس از آن پيش او ميرفتم و ازو مىپرسيدم و مسائل مىآموختم يك روز از من مسئلهء پرسيد من